تبلیغات
آئینه خدا

ایـن روزهایم به "تـظاهر" میگـذرد

تـظاهر به بـی‌تـفاوتی،

بـه بـی‌خیـالی،

به اینـکه مهـم نیـست

و چه سـخت مـی‌کاهد از جـانم

این نمـایـش لعــنتی


[ یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 11:13 ب.ظ ] [ یار ولایت ] [ نظرات ]


بر بلندای فلک ذکر ملائک یا عیلست 

هر که گوید یا علی ، در روز محشر با علیست


 در طواف کعبه گر با دیده ی دل بنگری 

هر طرف آئینه ای باشد کزان پیدا علیست 


 گر خدا خوانم علی را ، کفر باشد کفر محض 

به که گویم المثنای حق یکتا علیست 


ای یهودی ، ای مسیحی ، ای مسلمان ، ای فلان 

رکن کعبه ، چلچراغ مسجد الاقصی علیست


در شب معراج احمد نور از لب نور بود 

دید در افلاک ، ماه لیله الاسرا علیست 


مردگان دم میگرفتند ز عیسای مسیح 

غافل از آنکه مسیحای دو صد عیسی علیست 


اوست سر اسم اعظم ، واقف است او بر امور 

راز پنهان در عصای پنجه ی موسی علیست


با علی بودن علو و عزت آزادگیست 

جبرئیل عرش را استاد بی همتا علیست 


خواستگاران فراوان داشت دخت مصطفی 

از خدا دستور آمد همسر زهرا علیست 


بر فراز آسمان ها هم حکومت حق اوست 

حاکم و فرمانروای عالم بالا علیست 


قدرت کل دول ، از ناخن او کمتر است 

امپراتور بلند آوازه ی دنیا علیست 


از غدیر خم چه میدانی ؟، نمیدانی بدان 

بعد پیغمبر امام و رهبر و مولا علیست 

 

اوست باب اله ، باب العشق ، باب المعرفت 

شیعیان باب گرام زینب کبری علیست 


تا عبد پرونده شیعه بدون خدشه است 

قاضی دیوان کیفر، صاحب الامضاء علیست 



عیدتون مبارك



بنده از اشتباهی كه در این شعر كرده بودم از امام زمان(عج) و آقا جانم آقا سید علی خامنه ای(مدظله العالی) و تمامی مسلمانان جهان طلب بخشش می نمایم .

[ جمعه 12 آبان 1391 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ یار ولایت ] [ نظرات ]








 لیلایی شنیدم یا علی گفت           به مجنونی رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دار الجنون است    که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت        دعایی کرد و او هم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند      چو بر می خواست ادم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد           گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جا یش کنده می شد    یقین آنجا علی هم یا علی گفت




عیدتون مبارك

[ جمعه 12 آبان 1391 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ یار ولایت ] [ نظرات ]



خواب دیدم دوش تا مولا امیرالمومنین

صدر مجلس بود و می گفت از ولایت اینچنین

باب فیض و معرفت راه ولی است

رستگاری در ره فرزند ما سید علی است

عشق او در دل نشان عزت است

بی ولایت هر عمل خود موجبات ذلت است

هر که فرزندم علی را دوست دارد خویش ماست

روز محشر چون شهید کربلا در پیش ماست

آنچه گوید او فقط تفسیر قرآن است و بس

جای او را پیش ما هرگز نگیرد هیچ کس

در کلامش شک و تردیدی نباشد هیچگاه

روشنی بخشد زمین را تابش خورشید و ماه

او سفیر انبیاء و اولیاء گردیده است

گرچه غم ها از خواص امتش هم دیده است

امت ما خوب میداند که او فرزند ماست

قدردانی از ولایت ای مسلمان پند ماست

جعفری جانش فدای رهبر فرزانه است

غیر او در خانه ی دلهای ما بیگانه است


عیدتون مبارك


[ جمعه 12 آبان 1391 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ یار ولایت ] [ نظرات ]



دست هایت را كه در دستش گرفت آرام شد
تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد

دست هایت را گرفت و رو به مردم كردو گفت:
مومنین!(یك لحظه اینجا یك تبسم كرد و گفت):

خوب می دانید در دستانم دست كیست؟
نام او عشق است ،آری می شناسیش:علی است

من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم
با مددهای علی ابن ابی طالب شدم

در حنین و خیبر وبدر و احد گفتم :علی
تا مبارز خواست (عمرو عبدود) گفتم :علی

در حرا گفتم :علی ، شب با خدا گفتم گفتم: علی
تا پیام آمد بخوان (یا مصطفی) گفتم :علی

دست او در دست من ، یا دست من در دست اوست
ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست

یكصد و بیست وچهار آیینه با هر یك هزار
ساغر آوردند و او پر كرد با چشمی خمار

آخرین پیغمبر دلداده ام در كیش او
فكر می كردم كه من عاشق ترینم پیش او

دختری دارم دلش دریای آرامش ، ولی
شد سراپا شور و توفان تا شنید اسم علی

روزگارش شد علی ، دار و ندارش شد علی
از ازل در پرده بود آیینه دارش علی

بعد از این سنگ محك دیگر ترازوی علی است
ریسمان رستگاری تار گیسوی علی است

هر خط قرآن من ، توصیفی از سیمای اوست
هركه من مولای اویم ، این علی مولای اوست


(قاسم صرافان) 







نه خدا توانمش گفت
نه بشر توانمش گفت
واقعا نمیدونم باید در وصف امیرالمومنین (ع) چی بنویسم تا دلم آروم بشه و خدای بالا سر شاهد كه هیچ روزی رو اندازه روز عید غدیر
دوست ندارم


شعری هم كه نوشتم تقریبا از یه قصیده است كه كمی خلاصه اش كردم
و هر موقع كه می خونمش فقط برا شاعر دعا می كنم كه اینقدر زیبا در وصف
مولای مظلومم شعر گفته





برچسب ها: عید غدیر،
[ جمعه 12 آبان 1391 ] [ 01:08 ق.ظ ] [ یار ولایت ] [ نظرات ]


صدا ، رفت ---

تصویر ، رفت ---

خاطراتش اما ، مونده ، نمیره


محرم بی وحید



[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ یار ولایت ] [ نظرات ]

کاش می دانستی

ما را مجال آن نیست که روزهای رفته را از سر گیریم

لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم

کاش می دانستی

فردا چه اندازه دیر است برای زیستن و چه اندازه زود برای مردن

و "همیشه" واژه ای است پرفریب

کاش می دانستی

یک آلاله را فرصت یک ستاره نیست

و به ناگاه بسته خواهد شد پنجره های دیدار در اجبار تقدیر

کاش می دانستی

...


این رو فقط بخاطر این گذاشتم بالا چون خسته شدم از این همه

قهر بودن رفیقام با هم كه گاهی من رو هم مجبور كردن كه به یك

طرف كشیده بشم دیگه مسخره بازی شده بچه های این زمونه ام

دیگه با هم قهر نمیكنن


[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 10:30 ب.ظ ] [ یار ولایت ] [ نظرات ]
توصیه می كنم تا آخرش بخونی




دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود ؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
...

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود

[ یکشنبه 7 آبان 1391 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ یار ولایت ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

نویسندگان
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب